تبليغاتX
مرهم درد - یاد یک روز...
خفته بودبم و شعاع آفتاب

بر سر و پامان به نرمی می خزید

روی کاشیهای ایوان دست نور

سایه هامان را شتابان می کشید

موج رنگین افق پایان نداشت

آسمان از عطر روز آکنده بود

گرد ما گویی حریر ابرها

پرده نیلوفری افکنده بود

((دوستت دارم)) خموش و خسته جان

ولی تو

...........

+ نوشته شده در ساعت 16:58 توسط اشکان |